bg
1 -
محمد رضا گلی احمدگورابی ( 1023 شعر )
1404/11/07
2 -
فريدون نوروززاده ( 482 شعر )
1400/02/16
3 -
رضا کریمی ( 437 شعر )
1396/08/17
4 -
عباس حاکی ( 307 شعر )
1399/03/28
انواع قالب های شعری به زبان ساده
اکبر شیرازی

خلاصه انواع قالب های شعری به زبان ساده بیت : کمترین مقدار شعر یک بیت است. مصراع : هر بیت شامل دو

آموزش قافیه به زبان ساده
اکبر شیرازی

بخش اول آموزش قافیه به زبان ساده تقدیم می گردد

اضافه شدن لینک غزلسرا در "سایت پیوندها"

باسلام واحترام نام و نشانی تارنمای شما بر اساس رتبه بندی در نشانی ذیل اضافه گردید. غزل سرا ghazalsara.ir صفحه اصلی/علمی و آموزشی/علوم انسانی/مجم...

افتتاح سایت جدید

سلام خدمت اعضای محترم سایت غزلسرا و بازدیدکنندگان عزیز ضمن تبریک آغاز دهه مبارکه فجر ؛ سایت غزلسرا با ساختاری جدید و قابلیتهایی بیشتر بعد از یکماه ت...

اشعار برگزیده
آخرین اشعار ارسالی
دیوانه
1404/11/07
1

بنام نگارگرعشق..........

.................................................

پنــجه پنـجه جـای خون، دیوارهـا دیوارهـا

غصـّه غصـّه روی هـم، خروارهاخروارها

قصـّه قصـّه،نقـلِ تاریخی که مَملو ازغرور

واژه واژه، ماجــرای نو به نو، پیـــکارهـا

پُشـــته پُشـــته، دردهـا ودردهـا و، دردهــا

کُشـته کُشته بی سـران،سـردارها سـردارها

گــلّه گــلّه ، دربیــابانـهای غفـلت درچَـــرا

بی چِـرایی ها زِگـرگ و،چـاه وازدربارهـا

کِشـته کِشـته بـذرشـهوت،درکویرســینه ها

هِشـته هشـته ،ازحـرامی هـای در،انبـارها

بسـته بسـته ،چشـم هـا وگوشـهای بر یقین

دلســـپرده ، برفــریبِ خُفتـــه دربازارهــا

شُســته وناشَســته از، آلودگیـــها دست هـا

درکنـارسُــفره ای رنگین ســحر، افطـارها

تاغـــزالانِ غـــزل راهــم ، به دارآویختـند

صحنه گــردانی نماینـد اینچنین،کفتــارهـا

عشق را،درمســلخِ نامـردُمی ها کُشــته اند

بوی نفرت می دهـد دلهـا، چنان مـُردارها

درخـزان جامانده گویا، سبزی سَرو وسَمن

شوق خواندن نیست برمُرغان،میان خارها

خفتــگان رامی توان بیـــداربنمودن ، ولی

چاره چون بایـد نمودن، خواب برهُشیارها

این بُوَد، کـــارمن وتو،ماشــما،ایشــان همه

مـــرگ برماوشــماهــا، باچنین کـــِردارهـا

تابه کِی دربنـدِشِـــرک وکِبروکفرو،کینه ها

بی خیــالِ معـــرفت ،اِصـــرارِ براِنکـارها

عاقلان گـر،درطریق مصلحت گُم گشته اند

می دهـد(دیوانـه ای)،گاهی چنین اخطارها

داسـتانِ مرگِ انســانیّت است این، زندگی

آدمی، کِــی می رَهــدازبنــدِ این ، اِدبارهـا

.................................................

«دیوانه»
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/11/07
2

دیده از روی شما سیر نگردد هرگز
دل ز زلف تو دمی پیر نگردد هرگز

باد سرگشته به کوی تو پناه آورده
صبح چشمان تو شبگیر نگردد هرگز

تنگ دل باشم و رنج و غم دوری شما
نیزه بر قلب من و تیر نگردد هرگز

برق چشمان تو هرلحظه تماشا دارد
هر قرائت ز تو، ترتیل نگردد هرگز

سایه افتاده به دیوار غزل‌های زمین
چون سپیدی رُخَت قیر نگردد هرگز

دل من روز ازل بر دل تو مشتاق است
شادی ام بر غم تو چیر نگردد هرگز
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/11/07
1

عشق آمد در دل و از عقل، نامی‌هم نماند
آتشی افتاد در جان و زبانی هم نماند

مست آن جامِ حقیقت، هستی‌ام بر باد شد
چون نظر بر نور می کردم روانی هم نماند

سر برآوردم ز خاک و ناله‌ای در باد شد
چون پرستوی مهاجر، هیچ کامی هم نماند

مرغ دل پر زد به سوی حق و فارغ از گمان
چون رها کردم دلم را، جسم فانی‌هم نماند
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/11/07
1

باز هم شب آمد و ظلمت به هر سو بی‌صدا
خنجری از جورِ دوران، مانده در دل، بی‌نوا

باد آمد، برد با خود ناله‌های مردمان
ماه در آیینه‌ی شب ها ز دردِ ماجرا

هر کجا ظلمت نشیند، نغمه آزادی زند
صبح روشن در دل شب، می‌رسد بی‌ادعا

ای امیدِ رفته از شب‌های تار بی‌کران
با صدای حق بیا، با بانگ مردان رها

موج بیداری ز جان ما به محرومان رسید
روز نو شد، شب گذر کرد، صبح آمد از فنا
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/11/06
1

به نور مهر تابانت دلم آیینه‌ای دارد
و در کویت نگارا این دلم کاشانه‌ای دارد

به هر سو نغمه‌ای جاری ز نامت در دل شب‌ها
که در آه سحر، آواز عشق افسانه‌ای دارد

چو گل در دامن باد از نسیمت مست می‌گردد
که هر برگ از بهار تو هزاران خانه‌ای دارد

مرا در شعلهٔ عشقت نظر بر جلوه‌ای افتاد
که از نور حقیقت این جهان پیمانه‌ای دارد

اگر از هجر جانکاهت زمین در غم شود تاریک
دل عاشق امیدی از صفای شانه‌ای دارد

به اشک شب فرو ریزد خزان، اما نمی‌میرد
که از مهر تو جان با من غم جانانه‌ای دارد
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/11/06
1

ای جان ما، ای نور ما، ای مستی دیدار ما
بر آسمان دل بتاب، ای نرگس بیدار ما

هر لحظه‌ای از مهر تو، باغی شود صحرای ما
بی‌رنگ شو، بی‌نام شو، ای سایه‌ی اسرار ما

دل محو آن آیینه شد، چون موج دریا بی‌قرار
هر ذره‌ای از نور تو، شد آتش گفتار ما

بر بادها خوش می‌وزی، در جاده‌های بی‌کران
هر ناله‌ای از نام تو، پیچیده در تکرار ما

با شوق آن خورشید تو، در وادی حیران خوشیم
من با تو و تو با منی ای یار خوش سیمای ما
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/11/06

در آسمان خیالم، ستاره‌ای شده‌ای
چراغ راه شب پُر شراره‌ای شده‌ای

به هر نفس که کشم، بوی عاشقی آید
که در هوای دلم، چون ترانه‌ای شده‌ای

چو موج شور خروشنده، در دل دریا
تو ساحل امن من و بی‌کناره‌ای شده‌ای

به عطر یاد تو این دل هوای عاشقی دارد
که همچو گل لاله ی نوبهاره‌ای شده‌ای

نمی‌روم ز برت، من کنار تو هستم
چرا که مقصد دلی یا هزاره‌ای شده‌ای

به هر نگاه تو، صد قصّه نهان دارم
برای قلب رئوفم زواره ای شده ای

بمان کنار من و شادی ام دو چندان کن
به سرزمین دلم چه افسانه‌ای شده‌ای.
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/11/05

تا به کی در کوچه‌های خسته طوفانی شدن
در حصار خویشتن در بند نادانی شدن

تا کجا با دست‌های بسته باید زیستن
در هجوم سایه‌ها هر لحظه قربانی شدن

ای دل رسوای من، آرام باش این بار هم
می رود تکرار طوفان و پشیمانی شدن

با غبار آرزوها راه را پیدا بکن
بگذر از رنج و جفای خواب طولانی شدن

باز هم این ابر و این باران که می بارد به جان
آسمان سهم تو باشد، شاد و بارانی شدن
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/11/05

شعله‌ای در سینه‌ام افتاد و ویرانی نداشت
برق آذر در دل شب بود و آرامی نداشت

خونِ من بر برگ‌های دفترم جاری شد و
هیچ چشمی جز غریبی شوق بیداری نداشت

چشمِ تو دریای هستی من غریق جان تو
کشتی عقل از تلاطم خسته و راهی نداشت

ترس من از پرده‌های بسته‌ی آیینه‌هاست
راز پنهان در نگاهت حکمِ و معنایی نداشت

گفتم از تقدیر خود با تو، هزاران خاطره
خنده‌ای کردی، ولیکن خنده ات جانی نداشت

باغِ من پژمرد از سرمای بی‌رحم زمان
گل بهاری جز خیال سفره آرایی نداشت

تا نفس در سینه دارم، چشم تو آیینه ام
همچو ابری آفتابی گو که بارانی نداشت
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/11/05

در نسیم صبحگاهی وا شد این در سوی شب
چشمِ تو آرامشی دادم که می‌جستم عجب

برقِ لبخندت چراغ راهِ من در تیرگی
با دلت هم‌خانه‌ام، بی‌دغدغه، بی‌تاب و تب

هرچه در من بود از اندوه، رفت از یاد دل
مانده‌ام با لحظه‌هایی نرم، چون طعم رطب

عشق را دیگر نمی‌سنجند با زخم و سکوت
در صدای تو شکوفا شد دل من بی‌سبب

سایه‌ها رفتند و خورشید آمد از پشت غبار
باغ من لبریز شد از نغمه‌های خوش‌طرب

در دل خاکی که روزی خواب سردم را نوشت
رُست گل‌هایی که می‌خندند با آن خال و لب